سفر به سوئد

نوامبر 27th, 2006

هوشنگ پورنگ که با نام “پورنگ” ایشان را می شناسید، سوم نوامبر امسال 2006 سفری به سوئد کرد تا هم در سخنرانی های متعدد خانم مهرانگیز کارکه خواهر اوست شرکت داشته باشد و هم از دختر برادرش مهستی کار دیدن کند.
پورنگ که همه کارهایش اسپانسر دارد و یکی از طرفداران پروپاقرص و حامیان بی چون و چرای او، همسرش مینا پورنگ است، همه هزینه سفر او را پذیرفت و عموی هفتادویک شاله ما را راهی سوئد کرد.
عمو پورنگ در این سفر از تأثیر عاشقانه ایکه دیدار نوه برادرش مارال 22 ساله روی او گذاشته بسیار یاد می کند که چقدر این دختر جوان با دست و دلبازی برای او لباس گرم میخریده و چقدر به او عشق و مهر داده است…
به هر حال در عکسها…
خانم مهرانگیز کار ار می بینید ودر دوسوی او مهستی و مارال را…


ودر این عکس خانم مهرانگیز کار را می بینید که در انجمن فیلم سوئد سخن می گوید.


… و بد نیست بدانید که PEN CLUB در همه جای دنیا وجود دارد و نام PEN…… در جهان یک نام با احترام و معتبر است ….
گرچه این نام درلس آنجلس معنای دیگر پیدا کرده است و بیچاره PEN در لس آنجلس شکل و مفهوم “مطربی” یافته…. روزگار فلاکت باری است نا رفیق!!

یاران پورنگ در کانادا…

 

 

 

 

هوشنگ پورنگ

اکتبر 22nd, 2006

…هوشنگ پورنگ ، گزارشگر مطبوعات ایران که گزارشهای “ناب” داخل و خارج کشور او”همواره” بسیار مورد توجه بوده، یک آلبوم خصوصی دارد که من به چند عکس آن با اجازه عمو دست یافته ام که می بینید…
 

پشت این عکس نوشته شده است: “…این عکس را دختر جوانی به نام لی لی عبادی … از من گرفته است … درست یک روزقبل از اینکه ایران را ترک کنم…کاش پایم می شکست و ایران را ترک نمی کردم.
عکس در رستوران معروف “چاتانوگا” واقع در جاده پهلوی برداشته شده است. دوم نوامبر 1978.
  

تاریخ این عکس بیست و چهارم دسامبر 1979 است ودر کانزاس در خانه خانواده لی لی عبادی گرفته شده است.
 

 

تاریخ این عکس پنجم دسامبر 1979 است و در واشنگتن دی سی و در خانه یک روزنامه نگار آمریکایی به نام “مونا”
 

 

 

درخانه “مونا” دختر روزنامه نگار آمریکایی در سال 1980
 

 

 

در خانه ساحلی جورج شاهینیان خلبان برجسته جنگ جهانی دوم و دوست بسیار عزیز عمو پورنگ برای همیشه …
 

 

 

یک عکس… ازروزهایی که پورنگ درتهران “تنها” زندگی می کرد.
تاریخ عکس بیست و ششم اردیبهشت ماه 1357…سال انقلاب…پشت این عکس نوشته شده است.
درخانه کوچکی که 56 مترمربع مساحت دارد … یک اتاق خوابه است…وروزگار نا آرامی است…
این آپارتمان را حاج رحیم درفشان، صدهزارتومان در سال 1357 به من فروخت … وام آنرا بانک شهریار به من داد… و من همان سال طی یک وکالت نامه ، آپارتمان را در اختیار شخصی به نام جمال شریف زاده گذاشتم…و به لندن سفرکردم که هنوز هم در این “هجرت خودخواسته” هستم!!!
 

 

 

پورنگ … آموزگار یک مدرسه مختلط ملی در تهران…روز تولد یکی از بچه ها…
“عموپورنگ” حدود هیجده سال سابقه تدریس در مدارس دولتی اهواز و مدارس ملی تهران را پشت سر دارد. او همه موفقیتش را از روزهای آموزگاری خود می داند.
 

 

 

یک عکس دیگر از پورنگ و شاگردهایش…اشکال هندسی را خود پورنگ درست می کرد و به دیوار کلاس می چسباند.
 

 

 

مهرانگیز کار…. نویسنده و محقق…که اکثر ایرانیان اعتقاد دارند در کار دریافت جایزه “نوبل” که حق مسلم او بود “شیطنت” شد.
 

 

 

…بتول خانم…
مادر فرزانه و بزرگوار… دوپسر به نامهای فریدون و هوشنگ و یک دختر به نام مهرانگیز…که فریدون و مهرانگیز را با نام خانوادگی “کـــــــــــار” می شناسیم و…هوشنگ، که در اهواز فامیل خود را به “پورنگ” تغییر داد … به نام عمو پورنگ … اما فامیل واقعی آنها “کارخیران سدهی” است… فرزندان “مصطفی“….
 

ایرج فرزند اسب علی اکبر…

اکتبر 1st, 2006

…جواد ملایری جوان بلند قد و خوش بروروی ملایری که یک قاچاقچی بنام هم بود، نشسته بود کنار دکه جورج عرق فروش و با دو سه تا سیخ جگر و قلوه تازه و داغ حال میکرد که از خانه حاج حسینقلی پنبه دوز که او هم دو تا از پسرهایش از قاچاقچیهای عمده شهر بودند، آمدند و گفتند:”…آقا جواد اجازه میدهید داداشتان نقش علی اکبر را در شب تعزیه خانه ما داشته باشد؟” و جواد ملایری گفت:”… حالا کو تا شهادت حضرت علی اکبر….؟” و پسر حاج حسینقلی پنبه دوز گفت:”آقا جواد، پنج روز دیگه بیشتر وقت نداریم” و آقا جواد ملایری ناگهان استکان مشروبش را کوبید به بطری عرق می ایران می اهواز و فریاد زد:”حرامزاده های چرا زودتر به من نگفتید که گناه نکنم” و بعد ادامه داد، “خیلی خوب، باشه، ایرج بیاید علی اکبر شود، شاید خدا گناهان مرا ببخشد.”
شب تعزیه ایرج خان برادر جواد ملایری را خواباندند روی یک لنگه در و یک جفت پوتین سربازی پاره را هم دوختند به شلوارش که از زیر کفن قدش بلند نشان داده شود … چند تا کفتر چاهی را هم که به پاهایشان نخ بسته بودند، سردیگر نخها را به انگشتهای شصت پای حضرت علی اکبر گره زدند و لنگه در را چندین مرد قلچماق برداشته و روی شانه هایشان گرفتند و در حالیکه نوحه های معروف را می خواندند به طرف حسینیه شهر سرازیر شدند.
یک دسته سینه زن فریاد می زدند “ذوالجنا…کو پدرم…” و دسته دوم می گفت “خاک عالم برسرم!!” و ایرج خان، برادر جواد ملایری هم آرام آرام روی لنگه در به خواب میرفت و در حالیکه خودش هم  که علی اکبر بود به حال وروز علی اکبر گریه می کرد. ناگهان در خواب دید که یک مرد که عمامه سبز داست به خواب او آمد و گفت:”…آقا ایرج… همین حالا برو از آقا داداش تقاضا کن تا اسب مجروح و تنهای علی اکبر ناکام رابرای تو بخرد…”
آن شب مراسم تعزیه خوانی در اوج خود، با برخورد ماموران شهربانی اهواز و هیئت عزاداران به پایان رسید که در طول آن علی اکبر که چند ضربه چوب باتون جانانه به باسن او زده بودند ضجه کنان به طرف خانه شان دوید اما خوابی را که دیده بود همان شب برای برادرش تعریف کرد و برادرش هم که ایرج را دوست میداشت روزبعد اسب علی اکبر را برای او خرید و حالا ذوالجناح … به مالکیت ایرج درآمد و در محوطه اصطبل مانندی نزد عموی ایرج نگهداری می شد تا یک روز که ایرج بدیدن او رفت دید که از اسب علی اکبر خبری نیست، از عمویش که مشهدی غلامرضا نام داشت پرسید:” عمو غلامرضا…عمو غلامرضا، پس ذوالجناح کو…؟”
-”رفته سرکار”
و ایرج پرسید:”مگه دوالجناح هم کار می کند؟” و عمو غلامرضا خنده ای کردوگفت:” البته …ذوالجناح هم مثل پدرت باید کار کند”
و ایرج پرسید:”…چه کاری؟” و عمویش گفت:”او را بسته ایم به گاری و فرستاده ایم به کوره های آجرپزی… تا آجر بار گاری کنند و ذوالجناح گاری را ببرد سر ساختمان…”
وایرج کوچولو گفت:” ولی عمو جان شما که میگویی اسب حضرت علی اکبر هم باید مثل پدرت کار کند…مگر شما پدرم را به گاری بسته اید؟”
عمو غلامرضا گفت:”ایرج خان، پدرت در ده زندگی خوبی داشت…آن زندگی را ول کرد آمد شهر که زن شهری بگیره و شهری و متجدد بشه… و آمد اهواز با ننه ات ببخشید با مامانت عروسی کرد و حالا پدرت خیلی بیشتر از اسب حضرت علی اکبر کار می کنه و … خیلی هم گاریچی های اهواز از گاریچیهای سده بی رحمترهستند…”
ایرج پرسید:”عمو غلامرضا…پدرم که اسب نیست که گاریچی داشنه باشد..” و عمو غلامرضا گفت:”  ولی زن داداشم یعنی بتول خانم ، خودش نمره یک گاریچیه….؟!”

 

علی مسعودی به روایت من

سپتامبر 28th, 2006

علی مسعودی در غربت برای من یک راه نفس است و بسیاری اوقات هم، چاه مرتضی علی است.

او از بیست سالگی هشتاد ساله بوده… باور کردنی نیست که علی مسعودی چقدر تنهاست. اما او یک انسان متعهد نسبت به همسر و فرزندان و نوه ها و دوستان و…

طول همشهری گری ما در آمریکا ، مرا با او خیلی نزدیک کرده به حدی که می توانم او را در چند کلام بنویسم.

علی مسعودی “تلخ” است مثل “دوا” ولی همصحبتی با او مرا نشئه می کند. مثل داروهای “ضد درد” که در بیمارستان  به من می دادند یا “پوک” عمیق از دستان استخوانی و سوخته عماد رام در خانه دوست درویشم “نوری”… و درکنار بزرگواری به نام احمد شهیدی…..

علی مسعودی عزیز من است … صورتش در نگاه من به زیبایی صورت یک کودک معصوم است ولی بعضی ها از این صورت واهمه دارند، چون کار خودشان درست نیست.

علی مسعودی مرا به روزنامه اطلاعات برد وبعد مرا به اعتمادی سپرد، مجله جوانان. من اشتباه بزرگی  کردم، “اعتمادی” را ترک کردم وبه اطلاعات هفتگی رفتم. اشتباه بزرگی بود.

به هرحال ، زیر آسمان نیلگون ارواین، با علی مسعودی و نام ایران، خود به خود یک سرود می سازم…یک سرود وطنی که همان “همدلی” است و یکرنگی!

علی مسعودی “ستیزه جو” است و اگر با کسی میانه خوبی نداشته باشد، فریب “مخلصم” و “چاکرم” او را نمی خورد.

به هر حال خوشحالم که “مسعودی” را می شناسم. نویسنده و نقاش زمان ما و روزنامه نگاری که قدیمی نمی شود و هرگز “نان” را هم به “نرخ روز” نخورده است.

کاپوچینوی صهیونیستی!

سپتامبر 28th, 2006

داشتم با خودم فکر میکردم که آیا در این غربت سی وچند ساله اصلا فکر کرده ام …که دخترک قهوه فروش با موهای طلایی و چشمان آبی با مهربانی از من پرسید که “کاپوچینو رااینجا  میخوری یا میبری؟” و پیش از آنکه جوابی بگیرد، گویی متوجه گم گشته ای من شده  و می داند که میمانم و میخورم … رفت و فنجان سفید و بزرگی را برایم انتخاب کرد و کاپوچینوی مرا که همان قهوه خودمان است را در آن ریخته به دست من داد.

تازه داشتم کاپوچینو را مزمزه می کردم که رفیقم زنگ زد و پرسید “عمو، کچایی؟” با بی حوصلگی گفتم که برای نوشیدن قهوه به Starbucks  آمده ام.

رفیقم با خنده گفت “عمو طبق معمول کاپوچینوی صهیونیستی؟!” بدون آنکه متوجه شوم، گلویم که حالا به یکباره به لبنان وصل شده بود، به صدا در آمده و گفت”اسغفرالله”. صدای آنطرف خط گفت” عمو ، راست میگم دیگه!” و من که انگار کارد تیز حزب الله زیر حنجره ام قرار گرفته بود با یک حالت دفاعی ابلهانه ،شروع کردم از کاپوچینو که حاصل ترکیب قهوه با مقداری کف و پف شیر بود دفاع کردن و بعد هم با مسخرگی گفتم “گاوی که شیر را داده مقصر است … صاحب مزرعه قهوه ایی  که جنس را به این شرکت می فروشد …” رفیقم گفت “هم گاوش در مالکیت صهیونیستها ست و هم مزرعه اش متعلق به آنهاست. بهتر است که نه به این پول بدهیم که اسلحه بخرد و نه به آن”

با بی حوصلگی و به تمسخر گفتم ” خوب رفیق عزیز، مجازات من گناهکار چیست؟” او هم به شوخی گفت “این مکالمه را همانطور که بین من و شما گذشت بنویس”.

گفتم “حتما” و قهوه را، ببخشید، کاپوچینوی صهیونیستی را تا آخر سرکشیدم .